مهربانی تزئین لحظه هاست برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتنت نیست...

شیشه ای میشکند...

یک نفر میپرسد ” چرا شیشه شکست؟ ”

مادری میگوید شاید این رفع بلا ست ....

یک نفر زمزمه کرد ” باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،شیشه پنجره را زود شکست...

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست ،

عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت مرحمی بر دل تنگم میشد اما...

اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت ، قصه ام را نشنید...

از خود میپرسم :

آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1392ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط ali  | 

سلام دوستان مدتی که نیستم دارم خدمت میکنم الان ۱۴ ماه هستم مهر اباد نیروهوایی خدمت میکنم ارتش

امروزم که اومدم دلم واسه اینجا ودوستام خیلی تنگ شده بود امیدوارم همه سالم و سر زنده باشن فعلا

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1392ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ali  | 

دانلود مداحی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم آذر 1390ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط ali  | 

افشین آذری و نسیم آلبوم Ending

برای دانلود روی آهنگ مورد نظر خود کلیک راست کنید و بعد گزینه Save Target As را بزنید

فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps  |دانلود یکجا کل آلبوم|

  1. بهش بگین
  2. گریه نکن
  3. قبله
  4. حلالم کن
  5. حتی منو صدا نکن
  6. خدا نگذره
  7. میدونی اینجا دلم
  8. سرد دستام
  9. تقاص

فرمت : Ogg / کیفیت : 56Kbps  |دانلود یکجا کل آلبوم|

  1. بهش بگین
  2. گریه نکن
  3. قبله
  4. حلالم کن
  5. حتی منو صدا نکن
  6. خدا نگذره
  7. میدونی اینجا دلم
  8. سرد دستام
  9. تقاص


+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ali  | 

داستان عاشقانه و بسیار زیبای  فداکاری

عصر روز پنج شنبه درایستگاه منتظراومدن اتوبوس بودم. پدرودختری به ایستگاه اومدن ونشستن.هردو ظاهری بسیارفقیرانه داشتند. دخترک معصوم، لباس کهنه ای به تن داشت خیلی کهنه…

اتوبوس نیومد پدردخترک تصمیم گرفت که تاکسی بگیره ولی راننده ها با مقصدی که اون میخواست هم مسیر نبودن. خسته شد و روی صندلی نشست.وقتی به دخترک نگاه نمی کردم بهم چشم می دوخت وقتی نگاهش می کردم چشم ازم برمی داشت به همین خاطربه او چشم دوختم و یک لحظه هم ازش چشم برنداشتم.
نگاهم نمی کرد تا زمانی که بی طاقت شد و نگاه کرد رنگ چشماش سبز بود ونیازمند محبت.مدام چشمهایش راجمع می کرد تا منو واضح ببینه ازاینجا شد که فهمیدم چشمهاش کم سو ست.همین طور به هم زل زده بودیم.اتوبوس نیومد .پدرش دوباره بلند شد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره ولی راننده ها باز هم اون مقصدی که او در نظرداشت رو نمی رفتن.وقتی برگشت تا روی صندلی بنشینه با دیدن ما یکه خورد چون دخترش سر روی شونه هام گذاشته بود ومی خندید من هم دستهای او را در دستام فشار میدادم ونوازش می کردم.
پدرش جلوآمد و روبه دخترش کرد و گفت :نجوا! خانم را اذیت نکن .من بدون لحظه ای صبر گفتم نجوا یک فرشته ست و فرشته ها کسی را اذیت نمی کنن. واینطور شد که سر صحبت بازشد.
پدرنجوا میگفت: دخترش، مادر خود را دربدو تولد ازدست داده و تا حالا یاد نداشته که نجوا با یک خانم چنین رفتاری را ازخودش نشون بده.او از همه گریزون بود اگه کسی می خواست به او دست بزنه جیغ می کشید ولی الان با تو ارتباط عاطفی برقرار کرده . او می گفت کم کم نجواداره بینایی اش را از دست می ده و تنها راه نجاتش گرفتن چشم است اگر کسی پیدا بشه که نمی شه چشم هایش را به دخترش بده . دخترش کورنمیشه
حرف هایش جگر منو سوزوند .قلبم آتیش گرفت و اشک در چشم هام حلقه زد. اتوبوس خیلی دیرکرده بود نمی دونم چرا حتما حکمتی در کار بوده. به نجوا نگاه کردم و با تمام وجودم او را در بغلم فشار دادم و از درون گریستم و از برون خندیدم ناراحتی خودمو فراموش کرده بودم.آخه من از بیماری سختی رنج می برم امیدی به زنده بودنم نیست پدر و مادرم نذر و نیازها ی زیادی کردن ولی بی فایده بود رفتنی بودم رفتنی.
ناراحتی وغصه به بیماری ام اضافه می کرد.با دیدن آن صحنه و حرف های آن مرد دلم آشوب شد یک لحظه نفهمیدم چی شد از حال رفتم چشم هام رو که باز کردم روی تخت بیماستان بودم ومامانم با چشم های نگران نظاره گراحوالم بودقضیه را برام تعریف کرد و گفت براثرفشار روحی که به من وارد شده بود در ایستگاه اتوبوس بیهوش شدم وآن پدرودخترمنو به بیمارستان رسوندن.همون جا تصمیم گرفتم چشم هامو به نجوا هدیه بدم چون او بیشترازمن به این چشمها نیاز داره .

من چند روزی بیشتر زنده نیستم. نا بینا مردن با بینا مردن برام هیچ فرقی نداره این موضوع را با مامانم درمیان گذاشتم عصبانی شد و گفت دیگه حق به زبان آوردن همچین حرف هایی را ندارم .به پدرم گفتم او هم مثل مامانم رفتار کرد اصرار کردم اشک ریختم التماس کردم راضی نشدن که نشدن.
حکومت نظامی راه انداختم وتهدید کردم که اگه به خواسته هام عمل نکنند دوا ودرمون را ادامه نمی دم ، لب به هیچ غذایی نمی زنم و آبی هم نمی خورم تا بمیرم .وهمین کار را هم کردم ونتیجه بخش بود چون اگر ادامه می دادم زودتر از وقت موعودی که پزشکان برام در نظر گرفته بودن به دیار باقی می شتافتم واین برای خانواده ام گرون تمام می شد.آنها تسلیم شدن. همه چیز برای نابینا شدن مهیا شد.منو به اتاق عمل بردند. چشم های قهوه ای ام ا از صندوقچه وجودم بیرون کشیدند و در صندوق وجود نجوا گذاشتن .عمل موفقیت آمیز بود.

وقتی که به هوش اومدم از مامانم پرسیدم که چرا هوا تاریکه ازش خواستم لامپ را روشن کنه آخه من از تاریکی می ترسم که ناگهان مامانم گریه کرد و پدرم گریه کنان از اتاق خارج شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی برام افتاده.حس عجیبی داشتم فقط به مرگ فکر می کردم که آیا می تونم عزاییل راببینم یا که او در تاریکی خودم، جان بی مقدارم رو خواهد گرفت من فقط سیاهی می دیدم و نجوا دنیای رنگی را نظاره گر بود.بهش حسودی کردم.
پدر نجوا ازخوشحالی می گریست و پدر من هم ازناراحتی.در بیمارستان تحت مراقبت بودم ولی نجوا مرخص شده بود پس از چند روزنجوا بینایی کاملش رو بدست آورد وبه عیادتم اومد.دیگه لازم نبود برای واضح دیدن آدم ها چشم هاش روجمع کنه، این را حس می کردم . چشمهای قهوه ای من درصورت او به صا حب قدیمی اش نگاه می کرد
نجوا نزدیکم اومد دستام رو روی صورت وچشم هاش کشیدم چه حرارتی در نگاهش بود. انگار چشمهام برای او ساخته شده بودن.من چشمی نداشتم تا بگریم، جاش خالی بود.خودم رو پیشش خندان جلوه دادم.
نجوا یه تیکه پارچه باریک سبز روبه مچ دست راستم بست و گفت :تو حالت خوب میشه من مطمئنم بعد رفت و تنها شدم. یک لحظه از کاری که کردم پشیمان شدم وقتی به یاد مرگ افتادم ناراحتی ام بر طرف شد .

در بیمارستان حالم روز به روز بهتر و بهتر می شد طوریکه در آزمایشی که از من گرفتند هیچ اثری ازبیماری ام نبود سالم سالم بودم.من شفا پیدا کرده بودم ، یک معجزه.
والدینم نمی دانستند که از این موضوع باید شاد باشند یا ناراحت چون می دانستند که من باید تمام عمرم را با عصای سفید زندگی کنم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1390ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط ali  | 

همه چی آرومه / تو به من دلبستی

این چقد خوبه که / تو کنارم هستی

.

.

.


همه چی آرومه / غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه / تو به احساس من

.

.

.

همه چی آرومه / من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا / به خودم می بالم

.

.

.

تو به من دلبستی / از چشات معلومه

من چقد خوشبختم / همه چی آرومه

.

.

.

تشنۀ چشماتم / منو سیرابم کن

منو با لالایی / دوباره خوابم کن

.

.

.

بگو این آرامش / تا ابد پابرجاس

حالا که برق عشق / تو نگاهت پیداس

+ نوشته شده در  دهم آبان 1390ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط ali  | 

یک بار خواب دیدن تو… به تمام عمر می‌ارزد پس نگو… نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست… قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولی دل دریایست… تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد...

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1390ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط ali  | 


پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم.


04731460357274727376.شهر دانلود و سرگرمی====>WwW.1.30TFuN.CoMjpg

+ نوشته شده در  دهم مهر 1390ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ali  | 

نشستم پای مشروب گغتن :بخور به سلامتی اونی که دوسش داری

پیکو به لبم نزدیک کردم نخوردم ولی گفتم :به سلامتی اونی که از

وجودش نفس میکشم گفتند چرانخوردی؟

گفتم:سلامتیشو توی پاکی میخوام نه توی مستی....

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط ali  | 

سلام به دوستان گرامی وبلاگ جدیدی ساختم خواستم ادرسش براتون گذاشتم خواستین یک سر بزنید ضرر نمیکنید http://dehkadetalimat90.blogfa.com/

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1390ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط ali  | 

پیداست هنوز شقایق نشدی ...

زندانی زندان دقایق نشدی ...

وقتی كه مرا از دل خود میرانی ...

یعنی كه توهیچ وقت عاشق نشدی ...

زرد است كه لبریز حقایق شده است ...

شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی ...

پاییز بهاری است كه عاشق شده است ...

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1390ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط ali  | 

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند


+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1390ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط ali  | 

سلام خوب هستین همینطور که میدونید چند وقتی نبودم تو جابه جای خونه و منزل هستیم

تموم شد به خاطر همین چند وقتی بود که نبودم بلاخره جا افتادیم خونه آوردیم قم

همینجا مغازه گرفتم اول میخواستم سوژر مارکت بزنم نشد بعد لوازم التحریری گرفتم الان

داخل مغازه هستم دارم مینویسم خدایا شکرت که همیشه هوای بنده هاتو داری

از همین جا دارم میگم دعای همیشگی من سالم بودن همه ادم های دنیا رو از خدا میخوام

انشالله کسی غم و ناراحتی نداشته باشه فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط ali  | 

محبت را به دل دادن صفاي سينه مي خواهد

به ياد يكديگر بودن دل بي كينه مي خواهد

هر كه ديوانه ي عشق تو شود عاقل نيست

عاقل آن است كه از عشق تو ديوانه شود

 

 روي دروازه ي دلم نوشته بود ورود عشق ممنوع

اما عشق لبخندي زد و گفت من بي سوادم

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1390ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط ali  | 

سلام خوبین معنی دوست را فهمیدن خوب است رفاقت قصه تلخی است که از شنیدنش

بیزاریم .انگار به من وبلاگ نیامده یک روزی اینجا خیلی بچه ها میامدن به دیدن وبلاگم . دلم

میگیره وقتی میبینم هیچ نظری ندارم . الانم دلم گرفته اس

 

خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو


سجده به عشقت میزنم، منجی جاودانه شو


ای کوه پر غرور من، سنگ صبور تو منم


ای لحظه ساز عاشقی، عاشق با تو بودنم


روشن ترین ستاره ام، میخواهمت میخواهمت


تو ماندگاری در دلم، میدانمت میدانمت


ای همه وجود من، نبود تو نبود من


ای همه وجود من، نبود تو نبود من


----
ای همه وجود من، نبود تو نبود من


ای همه وجود من، نبود تو نبود من


نبود تو نبود من...



خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو


سجده به عشقت میزنم، منجی جاودانه شو


ای کوه پر غرور من، سنگ صبور تو منم


ای لحظه ساز عاشقی، عاشق با تو بودنم


روشن ترین ستاره ام، میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلم، میدانمت میدانمت



ای همه وجود من، نبود تو نبود من

ای همه وجود من، نبود تو نبود من


----
ای همه وجود من، نبود تو نبود من


ای همه وجود من، نبود تو نبود من


نبود تو نبود من...

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1390ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط ali  | 

آدمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1390ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط ali  | 

 

تولدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط ali  | 

سلاممممممممممم به دوستای گلممممم خوبین چه خبر ببخشید آپ نکردم تو

این مدت گفتم بذارم تو این روز قشنگ آپ کنم که یک جشنی هم بگیرم واسه خودمو

وبلاگمممممم ۲۵/۲/۷۱ تولد منه میرم ۱۹ سال پس تولدم مبارک تولد وبلاگم ۲۵/۲/۸۹ هستش وبلاگم ۱ ساله شد به به پس شما رو دعوت میکنم به این جشن زیبا

همه دوستان رو اقا دعوا نکن کیک واسه همه هست

 


تولد تولد تولدت مبارک

لبت شاد و دلت خوش

تو گل پرخنده باشی

بیا شمعا رو فوت کن

که صد سال زنده باشی تولد، تولد 

تولدت مبارک

مبارک مبارک 

تولدت مبارک

اینم کیک بود نگین کیک نبود ههههههههه

از خدا یک ارزوی دارم که هر انسانی روی زمینه سالم باشه و دل شون همیشه شاد باشه .

هیچی از ۱۹ سال عمر کردیم رفت این باد میگذره ها بچه ها سیستم روشن کنید بترکویم ههههه

 اقا پلیسه میاد میبرتمون اوه فرار

بیخیال کادو ها ببینم چیه


 

تولدم خیلی بد بود نه ببخشید دیگه خودم تنها بودم .

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ali  | 

سلام دوستای گلم خوبین چه خبرا ممنون از حضورتان و ممنون که منو فراموش نمیکنید

شاید نظر وب من کم باشه ولی به همینشم راضی هستم . صحبت با دوستان .

بعد درو دل چیزهای دیگه و همیشه ممنون بودم از نظرات دوستان و درو دل های که من

باهاشون میکردم گفتم بیام یک آپی هم بکنم . برای دوستان . انشالله که خوشتون بیاد


يکروز پسري به دنبال دختري راه افتاد ،


 دختر از او پرسيد: چرا به دنبال مني


پسر گفت : من عاشق تو هستم .


دختر گفت : چرا عاشق من ؟


 من يک خواهر بسيار قشنگي دارم که داره از پشت سر مياد،


 برو با اون دوست شو .


پسر هم برگشت تا خواهر اورا ببيند


وقتي خواهرش رسيد ديد که چقدر زشت است .


برگشت و به دختر گفت چرا به من دروغ گفتي ؟


دختر گفت : چون تو به من دروغ گفتي ،


اگر عاشقم بودي پس چرا به دنبال ديگري رفتي ؟


دختر ديگر محل آن پسر نگذاشت و به راه خود ادامه داد. 

عشق نبود هوس بود.

اين نفس هوسي است که با عشق اشتباه گرفته شده است

.



+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط ali  | 

یکی هست ...
تو قلبم 
که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمی خوام ...
بدونه
واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ ...
یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه ...
که خیسه
پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا
توی اتاقم
یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم
آخه نخواستم
دلشو غصه بگیره

گریه می کردم
درو که می بست
می دونستم که می میرم

اون عزیزم بود
نمی تونستم
جلوی راشو بگیرم


می ترسم ...
یه روزی
برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا ...
کمک کن
نمی خوام بدونه که دارم جون می کنم این جا

سکوت
اتاق رو
داره می شکنه, تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره ...
نمی خوام
بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یکی هست ...
تو قلبم 
که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمی خوام ...
بدونه
واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ ...
یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه ...
که خیسه
پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا
توی اتاقم
یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم
آخه نخواستم
دلشو غصه بگیره

گریه می کردم
درو که می بست
می دونستم که می میرم

اون عزیزم بود
نمی تونستم
جلوی راشو بگیرم


می ترسم ...
یه روزی
برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا ...
کمک کن
نمی خوام بدونه که دارم جون می کنم این جا

سکوت
اتاق رو
داره می شکنه, تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره ...
نمی خوام
بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یکی هست ...
تو قلبم 
که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمی خوام ...
بدونه
واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ ...
یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه ...
که خیسه
پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا
توی اتاقم
یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم
آخه نخواستم
دلشو غصه بگیره

گریه می کردم
درو که می بست
می دونستم که می میرم

اون عزیزم بود
نمی تونستم
جلوی راشو بگیرم


می ترسم ...
یه روزی
برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا ...
کمک کن
نمی خوام بدونه که دارم جون می کنم این جا

سکوت
اتاق رو
داره می شکنه, تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره ...
نمی خوام
بشه باور من که دیگه نمیاد انگار



+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1390ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط ali  | 

یک چیزی بود تموم شد رفت !!!!!! اون های که خوندن خوش به حالشون

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط ali  | 

سلام به دوستای گلم خوبین . مسافرت تو عید خوش گذشت بهتون به من که بد نگذشت

یک چیزی هم شد که گفتن نداره بعدن میگم

خوب من اسم وبلاگ دل شکسته رو تغیر دادم دوستان تبدیل به شب برهنه .

انشالله که خوشتون بیاد . و انشالله سال خوبی داشته باشین . کسایی که سر میزنن

کسایی که بی وفان خوش باشین انشالله فقط نظر یادت نره ؟

روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه


+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1390ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ali  | 

سلام سلام به دوستان گلم که تا این موقع منو تحمل کردن با بدی ها و غم ها و من ساختن

و خوبی و بدی دیدین بلاخره حلال کنید و ممنون از نظرات دوستان و من همیشه گفتم دل

شکسته دل من بوده و همیشه هر چی

بوده حرف دل من بوده بیخیال گذشته ها گذشت و داستان دل شکسته شدن منو

شاید همه بدونن یا ندونن من هیچ دوستی ندارم و نداشتم از بچگی همش یا بلاخره

هر کی یک جور هست خوب بد داره از خوب ها که دور و با بد ها هم که بعد

همیشه سعی کنید با کسی باشید که قدر تونو بدونه دوستی یعنی کسی که با همه چیزت

بسازه خوبی بدی . غم غصه . و من خیلی متشکرم از دوست های تو وبلاگم که تا حالا منو

تحمل کردین بلاخره منم افسرده بودم و هستم مشگل دارم و داشتم تو خانواده که هنوز کم

کم داره حل میشه انشالله و همیشه هیچ کس نمیگم خودم نه هی چ انسانی دل شکسته

نباشه و هیچ انسانی مریضی و سرطان و....... انشالله همه سلامت باشن

انشالله سال جدید دل شکسته هم دعا کنید بهتر بشه الاهی آمین

و یک نصیحت برادرانه به همه هیچ وقت دروغ نگین کارتونو با دروغ جلو نبرین .

به خدا دروغ ادمو به جایی نمیرسونه بلاخره خدایی هم هست

سعی کنید عشق تون دروغ نباشه پایدار باشین برای همه سلامتی و خوشبختی دعا میکنم

پیشاپیش سال ۱۳۹۰ رو به همه دوستان تبریک میگم

                                                                از سخن عشق چیزی پاک تر نیست

سال خوبی داشته باشین فدای همگی تون از همین جا همگی بوسسسسسسسسسسس

سال نو مبارک

 

 

                                                                متن های زیبا برای تبریک سال نو

 

نـــــــــــــــوروزتــــــــــــان پـــــــیــــــــــــروز

لحظه تحویل سال 1390 خورشیدی به ساعت رسمی ایران   

ساعت 2 و 50 دقیقه و 45 ثانیه روز دوشنبه 1 فروردین 1390
 
دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند
 
فعلا خدانگهدار
 
+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط ali  | 

کی می تونه بعد تو محرم راز من بشه .  کی می تونه بعد تو همه نیاز من بشه

کی جاتو می گیره و درد دلمو گوش می ده .  کی دیوونه کردنو مثل چشات خوب بلده

بعضی وقتا می آم و یواشکی میبینمت  .  وقتی که غنچه بودی خودم باید می چیدمت

کی به جای من شبا برات لالایی می خونه .  شنیدم اون غریبه قدر تو رو نمی دونه...

غریبه تورو خدا عشقمو اذیت نکنی .  قول مردونه بده بهش خیانت نکنی

قول بده چشمای اون هیچ موقع اشک و نبینه .  قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه

بگو که عاشقشی همیشه اونو دوست داری .  حالا که یار توٍ هیچی واسه ش کم نذاری.

غریبه

 

چته گریه می کنی دل شکسته. باز دوباره کی پر و بالتو بسته

یه چشت اشک یه چشت خون. دلکم ای دل داغون. دلکم ای دل داغون

این همه سوختی و ساختی بس نبود. همه دنیا رو شناختی بس نبود

این همه تو این قمار روزگار. همه زندگیتو باختی بس نبود

چته گریه می کنی دل اسیرم. خودم انتقامتو ازش می گیرم

باز دوباره سادگی کردی گذاشتی تا بره. یا هنوز منتظری عمرتو پشت پنجره

الاهی برات بمیرم نبینم چشاتو گریون. دلکم ای دل داغون. دلکم ای دل داغون

 

سلام به دوستان عزیز خوبین چه خبرا خوش میگذره چیکار ها میکنید

خوش به حالتون خوشین . واقعا .

وبلاگ من نظر زیادی نداره چون کسی دل شکسته رو دوست نداره

همیشه دل شکسته ها دل شکستن

ای دل شکسته چیکار میکنی با خودت با دل داغونت سال داره نو میشه

ولی تو هنوز دل شکسته ای کسی درکت نمیکنه همش حرفه

اره همش حرفه دل شکسته خدا هم ازت دور ششده واقعا .

هیشکی بهت اعتماد نداره دوست نداره بیخیال میگذره

دل شکسته جان یا میمیری خلاص میشی . راحتتتتتت

دوستان دعا کنید دل شکسته یک روزی خلاص بشه

همین .نفرین به تو ای دنیایی بی وفا

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط ali  | 

  نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می‌چیند.

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.

و همه می‌دانیم.

 

مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت  

سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت 

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت 

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت 

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید 

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت 

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

 مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 

 

روز مرگــم اشک را شیـــــدا کنید

 

روی قلبـــم عشــــق را پیــــدا کنید

 

روز مرگـــــــم خاک را باور کنید

 

روی قلبـــم لالــه را پـــرپـــر کنید

 

جامه را خـــاک و خاکستــــر کنید

 

خانــه ام را وقف نیــلوفــــــر کنید

 

پیکـــــرم را غرق در شبنــــم کنید

 

روز مرگـم دوسـت را دعوت کنید

 

دور قبــــرم را کمـی خلـــوت کنید

 

بعــد مرگــم خنــده را از ســر کنید

 

رفتنــــــــم را دوستـــان بـاور کنید

يکي داشت و يکي نداشت!

اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم...

يکي خواست و يکي نخواست!

اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم...

يکي گفت و يکي نگفت!

اوني که گفت تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيشکي جز تو نگفت من بودم...

يکي موند و يکي نموند!

اوني که موند تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم...

يکي رفت و يکي نرفت!

اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر تو توی قلب هيچ کس نرفت من بودم

 

سلام دوستان و ممنون از حضورتان در دل شکسته .

میخواستم حرفی رو بزنم براتون من مطالب همش غمگینه . دست خودممم نیست

گفتم دل شکسته دل منه . و این دل خیلی غم ها داره . چه عاشقی و چه چیز دیگه

عاشقی که رفت . بیخیال . ولی تنها اون نبود چیز های دیگه ای هم دل منو داره میسوزونه . اینجا دل

منه درش به روی همه بازه . هر کی دوست داره بیاد قدم روی تخم چشم من گذاشته هر کی دوست

نداره بیاد به خدا اجبار نیست ناراحت نمیشم .

بازم ممنون از حضور همه شما دوستان عزیز مخلص شما علی یا همون دل شکسته .

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1389ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط ali  | 

این وبلاگ برای درو دل های منه دل شکسته منم دل منه نیازی هم ندارم

دیگه به هیچی ندارم بدانید که به دل شکسته خوب باید که خدا در قران

گفته سعی کنید دل کسی شاد کنید نه دل کسی را بشگننید دل

شکستن گناهش بیشتر است .این حرف ها و شعر ها همش حرف های

دل منه .

.... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم هک كردي
 
دل شکسته علي گيتار
+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط ali  | 

غصه نخور ، اي دل بي كسم

گريه نكن گلم ، همه كسم

رسم دنيا بي وفاييه

دلكم

دلكم...

 

دل من ، بغضتو بشكن

غريبگي نكن با من

 ببار مثل ابر بهار

دل من...

اونيكه تو رو شكسته ،

خدا جوابشو مي ده ،

 ببار مثل ابر بهار

دلكم...

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1389ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 

دگر باره زمستان شد، سرما باز آمد 

برهنه درختان را باز وقت خواب آمد 

حریر موی آسمان بر تن زمین نشست 

زمستان با نرم پیرهن سپید بمیان آمد 

سرها به گریبان، تن ها سرد، سوزنده هوا 

رقصنده دختر ِشعله ی آتش بمیدان آمد 

تیغ تیز انجماد پوسته دلهای گرم شکاند 

جان آدمی ز درد سوز سرما، به فغان آمد 

قلیان آتش امید اما، زنده در دل عاشقان 

تا دگر فصلی بگویند، که باز بهار آمد 

صد جام شوکرانم گر دهد این زمستان  

بر خیزم و پای کوبم که دگر بار بهار آید 

چرخ گردون فلک تابد بیتاب، یار هوشیار 

بهار دلبر ،جام می به دو دست و مست می آید

 

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1389ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط ali  | 

سلام بر دوساتن گلم خوبین خوش میگذره شرمنده اگر کم کاری

از من هست دست راستم شکسته کم میام به دیدنتون شرمندم

یک شعر میخوام بذارم انشالله خوشتون بیاد دوستان فعلا خدانگهدار

من از امشب تا وقتی تو باشی باتو هستم

شبونه با نگاهت یه عهد تازه بستم

من از امشب کنارت میمونم تا همیشه

بگو دستامون از هم دیگه جدا نمیشه

از امشب رویاهامو به یادتو میسازم

از امشب عاشقونه به چشمات دل میبازم

تو هم حالا به عشقم وفاداری مگه نه؟

بگو تو هم عزیزم دوستم داری مگه نه؟

چقدر امشب تو چشمات ستاره لونه کرده

شب خوش رنگ چشمات منو دیوونه کرده

چه آرامشی داره هوای باتو بودن

بگو تو در چه حالی؟ بگو میمونی بامن؟

بگو پیشم میمونی بگو یادت نمیره

بگو هیچ کسی جامو تو قلبت نمیگیره

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1389ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط ali  | 

 پیداست هنوز شقایق نشدی...

    زندانی زندان دقایق نشدی ...

         وقتی مرا از دل خود میرانی ...

                  یعنی که هیچ وقت عاشق نشدی ...

                     زرد است که لبریز حقایق شده است ...

                     شاعر نشدی وگر نه میفهمیدی ...

                 پاییز بهاری است که عاشق شده است...

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1389ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط ali  | 

امشب بغض هاي تنهايي من دوباره مي شکند

چشمانم بس که باريده تحمل نور مهتاب را هم ندارد

آخ که چقدر تنهايم...

دل بيچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده

و انگشتانم بس که برايت نوشته خسته

روبروي آئينه نشسته ام... آيا اين منم؟؟!!

شکسته...

دلتنگ...

تنها...

تو با من چه کردي؟

شايد اين آخرين زمزمه هاي دلتنگي ام باشد

ديگر هيچ نخواهم گفت...

اما منتظرم...

انتظار ديدن دوباره تو براي من اکسير زندگيست

پس برگرد...

عاشقانه برگرد

براي هميشه

..................؟

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1389ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط ali  | 

 

شاید عادت کردم به هوای خالی

 

به یک عشق خام و یک دل پوشالی

 

شاید عادت کردم به نگاه ساده

 

به زمین و خاک این تن افتاده

 

شادید عادت کردم به صدای گیتار

 

به نوای ساز و حسرت یک دیدار

 

شاید عادت کردم به نگاه دریا

 

به سکوت شب با انتظار فردا

 

شاید عادت کردم به سکوت سنگین

 

به سکوت سرد لحظه یک تردید چ

 

شاید عادت کردم ...

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1389ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط ali  | 

حلالـــم کـــن
حلالم کن دارم میرم چقدراین لحظه دلگیره

گناهی گردن مانیست همش تقصیر تقدیره

نگام کن لحظه ی رفتن چه تلخه این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن چقدر سخته فراموشی

پرازبغضم پرازگریه پرازتلخی وشیرینی

حلالم کن دارم میرم منوهرگز نمی بینی

حلالم کن اگه دستام به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش به ما دوتا خیانت کرد

کلافه آرزوهامو چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق جدایی دورازانصافه

تو بارونی ترین ابری من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری چه مظلومانه می ریزم

حلالم کن حلالم کن

تمام سهم من از تو تمام سهم من از تو

یه حلقه س که تو دستامه یه حلقه س که تو دستامه

تمام سهم تو ازمن

تمام سهم تو ازمن یه عشق بی سرانجامه

پرازبغضم پرازگریه پرازتلخی وشیرینی

حلالم کن دارم میرم منوهرگز نمی بینی

حلالم کن اگه دستام به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش به ما دوتا خیانت کرد

کلافه آرزوهامو چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق جدایی دورازانصافه

تو بارونی ترین ابری من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری چه مظلومانه می ریزم


 

+ نوشته شده در  نهم آبان 1389ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط ali  | 

آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...

دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...

كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...

بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

+ نوشته شده در  دوم آبان 1389ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط ali  | 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1389ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط ali  | 

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم ؟

بزرگ ترین اشتباه ؟گفت عاشق شدن

گفتم بزرگترین  شکست ؟گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین  درد ؟گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟گفت یک روز چشم های معشوق را ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق ؟گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه ؟گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگ ترین رویا؟گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت ؟اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت ((( مرگ )))

axduoni.blogfa تصاویر عاشقانهمتنفرم axduoni.blogfa

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط ali  | 

 

روزی كه تو پا به این دنیا گذاشتی ، روز تضمین زنده بودن من بوده است!

روزی كه تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی ،

روز امید دوباره به زندگی ام

 بوده است!

روزی كه به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زندگی ام خواهد بود!

و روزی كه از من جدا شوی روز مرگ لحظه هایم خواهد بود!

ای كه بدون تو دنیا برایم قفس است ،عاشقی برایم هوس است و زندگی

برایم بی نفس است !

ای زندگی من خیلی دوستت دارم !

گفته ام ، میگویم و خواهم گفت و باز هم گفته ام ، می گویم و خواهم گفت

كه خیلی دوستت دارم !چ

 

ای عزیز تر از جانم عشق خوبم

بی تو

بودن

برای من

مرگ است

+ نوشته شده در  ششم مهر 1389ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون

 کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است

سلامی به بلندای آسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران

 سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش

 اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

-------------

عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بی گا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار

-------------

 

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ

عشق یعنی خواستن٬ لَه لَه زدن

عشق یعنی سوختن پر پر زدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی لحظه های بی قرار

عشق یعنی صبر یعنی انتظار

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی آرزو یعنی امید

عشق یعنی روشنی یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

عشقِ یعنی رد شدن از مرز اوج

 

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1389ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط ali  | 

                       کی با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

              کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

                            کی بود که با نگاه تو

                         خواب و خیال عشق و دید

                کی بود که واسه تو از همه دنیا دل برید

                          نگو کی بود کجایی بود

                          اون که برات دیوونه بود

             رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

                      من بودم اون که دلش رو ساده

                              به پای تو گذاشت

             اون که واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

                 من بودم اون که دل اخر عشق تو رو خوند

             اون که به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند

                  حسرت دوست داشتن تو همیشگی بود

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1389ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 

شب غوکان

شب جیرجیرک ها

و صدای تر احساس لطیف باران

و شب ویرانی

شب سرمای شدید منطق

بوی دود سیگار

چرخش دود سفیدش در مه

-       وهم انگیز و سری گیج و خمار –

سر خود می کوبید

با دلی خسته به طفلک دیوار

-       کودکی مرد شده –

غرق در رقص خیالی بیمار

قصه کودکی اش را می خواند؛

آخ ای وای چه دورانی بود

شب بارانی آن دوران ها

برق می رفت و به دور فانوس

سر خوش از بارش باران بودیم

خبری از دل بیمار نبود

لا اقل ما دلمان بی غم بود

غم که بود.....!

غم مان هم این بود:

که چرا

مادرمان غمگین است

که چرا خواهرمان

گوشه ای کز کرده

پنهانی

اشک از گونه خود می چیند

که چرا

دست پدر ، ناخن هاش

اینقدر رنجور است

و خودش هم خسته است

که چرا بیچاره

ساعتی نیست بیارامد بی هیچ اندوه

که چرا پدرم چون یک کوه

از همه سو

بود آماج گرفتاریها

*////*

بی خیال

آن زمانها که گذشت

و کنون غمم این است

که چرا مرد شدم

غم امروز به رنگی دگر است

غم فردای رهی پر خطر است

و چنین بود که او

قصه کودکی اش پایان یافت

امشبش هم که چنین سامان یافت

سر خود را چند بار

خسته ، کوبید به طفلک دیوار

و دوباره سیگار

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1389ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط ali  | 

   انسان عاشق زیبایی نمی شود /بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست 

                                       ****************************

 ناسپاس از عشق پاکت نیست من که عمری با خیالت زیستم دوست دارم به جان تو قسم روی 

حرفم تا ابد می ایستم 

                                 ********************************

 گرمترین احساسات را نصیب کسی کن که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست 

                               *********************************

 عشق را وارد دعای خود کن /زیرا دعا زیباترین گفتگوی عاشقانه با خداست 

                              *********************************

کیست که غربت رفته را یاد کند /دل غربت زده را شاد کند 

مینویسم این سخن از بهر دوست /تا بداند این دلم در فکر اوست 

                          **********************************

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط ali  | 

تو سبزی دائما ، زردی نداری

همیشه گرمی و سردی نداری

زنی و تا ابد در خصلت خویش

زبانم لال ، نامردی نداری

 

صد حبه ی نبات و قند تقدیم تو باد

شیرینی پوزخند تقدیم تو باد

تا سفره ی ما کفاف وزنت بدهد

یک گله ی گوسفند تقدیم تو باد

دلم کرده هوایت نازنینم

فدای بوسه هایت ! نازنینم

تمام صورتت پنکیک پوش است

بگو بوسم کجایت نازنینم

 

تو قانون ریاضیات همیشه یک بعلاوه یک دو نمیشه ،

گاهی اوقات حاصلش میشه یه زندگی با دو تا بچه

‎‏

 

To be your friend was all I ever wanted; to be your lover was all I ever dreamed.

دوست تو بودن تمام خواسته من بود؛ معشوقه ات بودن تمام آرزویم

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1389ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط ali  | 

                               از طلوع عشق تا سرنوشت و از غوغای ندگی تا سکوت مرگ بیادتم 

                                من یه نامه ی عاشقونه ام بازم کن .محتاج کمی نوازشم نازم کن 

                                 عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم .نچه هرگز نرسد روز جدائی باشد

  

                                

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1389ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط ali  | 

                               مرا آن شب مچل کردی و رفتی  

                              رقیبم را بغل کردی و رفتی 

                              مرا اهل دوا و چایی پررنگ 

                               مرا اهل غزل کردی و رفتی 

                               حضورت اعتبار بازیم بود 

                                چکم را بی محل کردی و رفتیییییییی

                                 حواسم حین بازی مان کجا رفتتتتتتت

                                  اتل کردیم متل کردیم رفتییی 

                                   تو هر چه با من بیچاره کردیییی 

                                   شب ماه عسل کردی و رفتی 

                                   من عادت کرده بودم به دماغتتت 

                                   دماغت را عمل کردی و رفتیییی 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1389ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 عشق یعنی سلام و یک درود 

 عشق یعنی درد و محنت در درون 

  عشق یعنی یک تبلور یک سرود 

  عشق یعنی قطره و دریا شدن 

عشق یعنی یک شقایق غرق خون 

 عشق یعنی زاهد اما بت پرست 

 عشق یعنی هچو من شیدا شدن 

 عشق یعنی همچون یوسف قعر چاه 

عشق یعنی بیستون کندن به دست 

 عشق یعنی آب بر آذر زدن 

 عشق یعنی عامی رازو نیاز 

 عشق یعنی با پرستو پر زدن 

عشق یعنی رسم دلو بهم زدن 

عشق یعنی یک تیمم یک نماز 

عشق یعنی سر به دار آویختن 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن 

عشق یعنی نخفتن تا سحر 

عشق یعنی سجده ها با چشم تر 

عشق یعنیییییییییییییی مستی و دیوانگییییییییییییییی

 عشق یعنی خونه لاله بر چمن 

 عشق یعنی شعله بر خر من زدن 

                                               عشق یعنی آتشی افروخته 

 عشق یعنی با گلی گفتن سخن 

 عشق یعنی معنی رنگین کمان 

 عشق یعنی شاعری دلسوخته 

 عشق یعنی لحظه ای التهاب 

 عشق یعنی لحظه های ناب ناب 

عشق یعنی دیده بر در دوختن 

 عشق یعنی بر فراقش سوختن 

 عشق یعنی انتظار و انتظار 

 عشق یعنی سوختن و ساختن 

 عشق یعنی زندگی را با ختن 

 عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

 عشق یعنی مست و بی پروا شدن 

                                      عشق یعنی با جهان بیگانگی 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1389ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط ali  | 

                          به جاده که نگاه مبکنم چقدر دلم برای راه رفتن تنگ میشه ...

                           کاش روزی...با هم یک لحظه چشماتو ببند و ببین .....منو تو باشیم 

                            یک جاده بی انتها باشه ....هوا هم بارونی باشه ...اگه اینها باشه هیچ وقت خسته نمیشیم ..حتی تاول پاهام هم دوست خواهم داشت 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1389ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط ali  | 

                                        رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن 

                                         به این که من دوست دارم حتی یک ذره هم شک نکن 

                                      بذار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق 

                                      تقصیر چشای تو بود وگر نه ما کجا و عشق 

                                      سرم تو لاک خودم بود دلم یک جو هوس نداشت 

                                   بس که یک عمر آزگار کاری به کار کس نداشت 

                                  تا این که پیدا شدی و گفتی از این چشای خیس 

                                 تو دفتر ترانه هات یک قطره بارون بنویس 

                                عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم 

                            وقتی گریه میکنی حریف بارون نمیشم 

                            رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن 

                            به اینکه من دوست دارم حتی یک ذره شک نکن 

                          هنوز یک قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم 

                            یک لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمیدم 

                            همین روز ها به خاطرت به سیم آخر میزنم 

                             قصه عاشقیمونو تو شهر جار میزنم 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط ali  | 

  من از قصه زندگیم نمیترسم  

   من از بی تو بودن به یاد تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

   ای بهار زندگی ام 

   اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست 

   اکنون که پاهاییم توان راه رفتن ندارد 

  برگرد 

  باز هم به ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را 

  باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا 

  باز هم شانه هایت را محرحمی برایم قرار بده.

  بذار در آغوشت آرامش را به دست آورم .

  بدان که قلب من هم شکسته

  بدان که روحم از همه درد ها خسته شده 

  این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد .

  پس برگرد که من به انید دیدار تو زنده ام 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط ali  | 

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟

                   رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟  

     اجازه هست قلبمو برات چراغونی کنم؟   

پیش نگاه عاشقانت چشمامو قربونی کنم ؟

         اجازه میدی تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟ 

                        روزی هزارو صد دفعه بگم که میمیرم برات ؟

 

  اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی؟

         دلیل زنده موندم .درد بهانه هام تویی؟ 

                 اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟

 تو رویاهای صورتیم .خودم رو با تو ببینم؟

     اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟

                  بگم میخوام به خاطرت سر به بیابون بذارم؟

  اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟

        چشمای عاشقم روزی هزار بار بمیره 

              اجازه میدی عشقمو همش بهت نشون بدم؟

 پیش زمین و آسمون واسه تو دست تکون بدم ؟

         اجازه میدی که تو دنیا فقط با تو بمونم ؟ 

                    هر چی که عاشقانه بود برای تو بخونم؟

  

   اجازه هست پناه من گرمی آغوشت باشه ؟

             هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟

                           اجازه هست؟ بگو که من دارم همشو میگم 

  با تو به آسمون میرم .با تو یک آدم دیگم

          اجازه میدی که بگم؟ من مال تو . تو مال من

                     من از تو خواهش میکنم که زیر وعده هات نزن

  اجازه تو دست تو .اجازه من دست تو 

         خنده من خنده تو .شکست من شکست تو 

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط ali  | 

 گل من...! هميشه با تو بودن براي من خود زندگيست!

 تو دليل زنده بودن من هستي، معناي زنده بودن من، يعني بودن تو در كنار من!

هر نفسي كه مي كشم به اميد زيستن در كنار تو! تو خود عشقي براي اين تن خسته من!

آن لحظه اي كه تو نباشي، من نيز نيستم! قشنگ من...!

وقتي تو در كنارم هستي، گويا همه دنيا را دارم!

من به داشتنت مي بالم، من به بودنت مي بالم!

 تو همه زندگي من هستي، تو همه وجودي براي من!

 اول و آخر زندگي من! با نام تو و ياد تو شروع ميشه...

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1389ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ali  | 

                                                  تنها کسم تو بودی 

                                                  برای آخرین بار تو پیشم نموندی 

                                               بدجور دلو سوزوندی 

                                                 من چه دلی شکستم 

                                                 اینجور دلو شکوندی 

                                               دوست دارم عزیزم 

                                               تنهام نذار تو قربت 

                                              میخوام که با تو باشم 

                                             با عشق و با لطوفت

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1389ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط ali  | 

 

 باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است


باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از


وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت!


ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز ياد


برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا را!


باران ... دگر بار آمد و رفت ...


و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو


که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:


 باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟


و من آرام گويم:


  دستان تورا که دارم! باکی نيست!


و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :


بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره

 

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1389ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ali  | 

رفتن تو هستی مرا شکست !

این شکست تهی بدون تو

لا به لای بستر زمان دفن می شود

رفتنت معنای ناتمام قفس را برایم تمام می کند

و تداوم ناگزیر آرزوهایی خواهد شد

که تو آن را به التهاب دست های من بخشیده ای

رفته ای و نمی دانی

غم گریز تو را در درنگ بهانه هایم گم می کنم

می شکنم و می گزارم تا شانه های من

در رگبار اندوه بی پایان تو

چشم انتظار جاده ای بماند

که تو به آن چشم دوخته ای . . .

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1389ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط ali  | 

مدتي است از آن شب لعنتی می گذرد.از آن شبی که هر تکه از وجودم را باد با خود به سویی می برد.شبی که در هر ثانیه اش هزار بار مُردم و زنده شدم.شبی که من با تمام دلم در پشت یک آرامش دروغین با یک لبخند مصنوعی شکستم برای هیچ کس و هیچ چیز مهم نبود.حتی آب هم از آب در دل سنگ دنیا تکان نخورد.آن شب که من تا صبح بر سر سجاده نیازم گریه می کردم -به خاطر چیزی که ارزش نداشت-هیچ کس جز خدا نفهمید بر من چه گذشت.اما انگار برای خدا هم مهم نبود
+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1389ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط ali  | 

تمام همت یک مرد شکم او خواهد بود و قبله اش همسر او و دینش دینار او...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط ali  | 

ولنتاین بدون مسیح...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط ali  |